Tuesday, September 16, 2008

مار در باغ

چند ماه پیش هنگام پیاده روی در پارک زیبای «مانوا فالز» از کناریک زوج جوان و دو دوستشان رد شدیم که به نظر میامد توریست و از اهالی آسیای شرقی بودند . همه دم پایی پوشیده بودند و من و رائد به هم گفتیم که عجب جراتی دارند که با دم پایی دارند از کوه لیز باران خورده بالا می روند. ما که کفش های مناسب به پا داشتیم و از نی خیزران برای خود عصا هم درست کرده بودیم زود از آنها جلو زدیم و رسیدیم به آبشار بالای کوه . بعد از کمی استراحت تصمیم گرفتیم که دیگر بالاتر از جایی که بودیم نرویم و برگشتیم به سمت پایین. چندی نرفته بودیم که دوباره بر خوردیم به گروه توریست های آسیایی. سه دختر گروه از شیب کوه به دره نگاه میکردند و هیجان زده به زبانشان صحبت میکردند. من ذوق کردم که شاید آنها ببری یا خرسی یا همچین چیزی دیده باشند و فوری پرسیدم « آیا در دره حیوانی پیدا کردید؟» و رفتم کنارشان ایستادم تا ببینم دارند به چه نگاه می کنند.

متاسفانه حیوان شگفت انگیزی در کار نبود. دوست آنها، تنها پسر گروه، لیز خورده بود و ته دره پرت شده بود. به دوست دخترش گفتیم که به اورژانس- همین 911 معروف- زنگ بزند و درخواست کمک فوری بکند.

آن چه بعد گذشت مثل یک طنز تلخ بود:

دوست دختر پسر پرتاب شده (که به سختی انگلیسی صحبت می کند): از من آدرس می خواد.
رائد: بهش بگو ما در مانوا فالز هستیم.
دوست دختر پسر پرتاب شده: میگه آدرس دقیق می خواد.
من (عصبانی): یعنی چی آدرس دقیق؟ بگو وسط جنگل.
رائد: بگو در مانوا فالز هستیم، یک سوم راه مونده به آبشار.

دوست دختر پسر پرتاب شده: می پرسه حال دوستم چطوره؟
من ( دوباره عصبانی): یعنی چی حالش چطوره؟ از 100 متر پرت شده ته دره. انتظار داره چه حالی داشته باشه؟ چرا یارو داره وقت تلف می کنه؟ ما زنگ زدیم که اینا بیان ببینند که چه بلای سره این بد بخت آمده.

دوست دختر پسر پرتاب شده سرش را به سوی دره دراز می کند و چند سوال می کند. صدای خفیفی از پایین پاسخ می دهد.

دوست دختر پسر پرتاب شده کمی بیشتر با مرد پشت خط صحبت می کند. ما سعی می کنیم که پسر پرتاب شده را از بالا ببینیم و دلداریش بدهیم. پسر اصلا انگلیسی بلد نیست و دو دختر دیگر برای ما ترجمه می کنند. اول متوجه نمی شویم که دوست دختر پسر پرتاب شده دیگر تلفن را قطع کرده است .

من: خب کی می رسن؟
دوست دختر پسر پرتاب شده: میگه نمیان.
من و رائد: چی؟!؟ چرا؟
دوست دختر پسر پرتاب شده: میگه چون اون جاییش نشکسته و داره با ما صحبت می کنه لزومی نیست که بیان.
رائد: یعنی اگر ما پنج دقیقه دیگه زنگ بزنیم و بگیم که دیگه صداش نمیاد اون وقت پا می شن میان؟ می خوان
مطمئن بشن طرف مرده بعد بیان؟
من (دوباره عصبانی):این اورژانسشون برا مرده هاس یا زنده ها؟
دوست دختر پسر پرتاب شده: گفت اگه جاییش نشکسته می تونه از کنار کوه بیاد بالا.
من ( خیلی عصبانی): آخه در حالت عادی کسی نمی تونه از کنار این کوه گلی بیاد بالا چه برسه به کسی که پنج دقیقه پیش پرت شده به ته دره. تازه از کجا معلومه که سرش ضربه نخورده باشه؟ شاید حرکت براش خطرناک باشه. شاید هم یجاش شکسته اما چون شکه شده حالیش نیست.
رائد: خب چاره ای نداریم. باید خودمون یه جوری کمکش کنیم.

و بالاخره خودمان هم کمکش کردیم با هزار زحمت. از بالا او را هدایت کردیم تا یواش یواش تو دره راه برود تا برسد به جایی که بتواند از سخره با درختی بالا برود. از چند جا بالا رفت و موفق نشد. لیز می خورد به پایین و ما هر دفعه نفس در سینه نگر می داشتیم که نکند این دفعه حسابش رسیده باشد. آخر سر به جایی رسید که توانست تا نصف کوه بالا بیاید. دیگر از آن بیشتر نمی توانست بالاتر بیاید ولی حداقل دوباره پرت نشد. رائد توانست به زور او را با یک دست بکشد بالا. همه دست به دست هم دادیم که نکند رائد هم پرت شود. ولی با این حال رائد کلی زخمی شد. بیچاره پسر پرتاب شده هم سر تا پا گلی بود و در هوای گرم شرجی می لرزید.

این یکی از آن تجربه ها است که همیشه با ما خواهد ماند. نه سرویس 911 و نه هیچ یک از آمریکای های سفیدی که ازکنار ما رد شدند کمکی به ما نکردند. فقط یک پسر جوان همان اول نگاهی و نصیحتی کرد و بعد با دوست دخترش رفتند به طرف آبشار.

چرا من این جریان را حالا می نویسم؟ چون دیروز در وبلاگ نویسنده محترمی که خود کمتر از دو سال است که به آمریکا آمده است این را خواندم:

دیروز زنگ زدم ایران. خواهرم گفت: «توی خانه‌امان چهار تا مار پیدا شده که با بدبختی آنها را کشته‌ایم.»
گفتم: «به آتش‌نشانی زنگ نزدید؟»
گفت: «چرا اما آنها گفتند:چون مارها را کشته‌اید دیگر نیازی نیست که ما بیائیم.»
پسرم گفت: «واقعاً آتش‌نشانی نرفته...»
بابک گفت: «این‌جا هم که می‌آيند پول می‌گیرند. آنجا به فکر جیب آدم‌ها هستند.»
پسرم گفت: «بابا اینجا به فکر جان آدم‌ها هستند...» پسرم اشاره می‌کرد به مارهايی که در خانه خاله‌اش در ساکرمنتو پیدا شده بود و بعد از چهار دقیقه آتش‌نشانی آمده بود و باغ و خانه را برای پیداکردن مارهای دیگر زیر و رو کرده بود...

با توجه به ماجرایی که برایتان تعریف کردم از این جمله پسر خانم نویسنده که ایشان هم با تکرارش تایید می کنند هم خنده ام گرفت و هم سخت عصبی شدم: ««بابا اینجا به فکر جان آدم‌ها هستند..»

شاید بگویید اتفاقی که برای ما در مانوا فالز افتاد استثنایی بود( که می دانم نیست). ولی می خواهم بدانم که آیا خانم نویسنده محترم و پسرشان خبر دارند که سرعت رسیدن و یا اینکه پلیس یا آتش نشانی «اینجا» اصلا تشریف میارند بستگی به مقصد دارد؟ برای نمونه این را ملاحظه کنید. آیا خانم نویسنده محترم و پسرشان می دانند که در«اینجا» بعضی از بیمارستان های عمومی به جای درمان مریض های بی خا نمان آنها را با آمبولانس به پس کوچه ها می برند و ول می کنند؟ این کار آنقدر شایع است که حتی در ویکیپیدیا صفحه اختصاصی خود را دارد.

جسارتا به خانم نویسنده محترم و پسرشان پیشنهاد می کنم که کمی بیشتر با جامعه ای که در آن زندگی می کنند آشنا بشوند و کمتر با ساختن تصویری غیرواقعی دل آنهایی را که «آنجا» هستند را به حسرت «اینجا» بسوزانند.

البته شاید بد نباشد که آن آتش‌نشانی را که در طی چهار دقیقه خود را به خانه خاله رساند را بفرستید به ناحیه وانشگتن؛ یعنی ناحیه پایتخت «اینجا» . چند وقتی است که پارک ها پر از مار شده اند ولی علی رغم تماس های متعدد مسئلولین شکایت های مردم را جدی نگرفته اند.